خوش آمدید

سهروردی و حکمت نور

سهروردی فلسفه خود را حکمت اشراق نامید که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است. مکتب او هم فلسفه است و هم عرفان. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد؛ اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف‌ترین وبلند مرتبه‌ترین مرحله‌ی شناخت می‌شناسد. بنابر نظر سهروردی واقعیت‌های مختلف، چیزی غیر از نور نیستند که از لحاظ شدت و ضعف با یکدیگر تفاوت دارند. واقعیت نیازمند به تعریف نیست؛ چرا که پیوسته امر غیرواضح را با امری روشن و واضح تعریف می کنند. در حالی که پیداست که هیچ چیز از نور، آشکار‌تر و روشن‌تر نیست و بنابراین، آن را با هیچ چیزدیگری نمی‌توان تعریف کرد. حقیقت این است که همه چیزها به وسیله‌ی نور آشکار می‌شود و به همین دلیل، بایستی به وسیله آن تعریف شود. نور محض که سهروردی آن را «نور‌الانوار» نامیده است، حقیقت الهی است که روشنی آن به علت شدت نورانیت و فیض، بی منتهاست. نور اعلی منبع هر وجود است؛ چرا که جهان در همه‌ی درجات واقعیت خود، چیزی جز درجات مختلف نور و ظلمت نیست. سهروردی در این ‌باره چنین می‌گوید: «ذات نخستین نور مطلق یعنی خدا، پیوسته نور‌افشانی (اشراق) می‌کند و از همین راه، متجلی می‌شود وهمه‌ی چیزها را به وجود می‌آورد و با اشعه‌ی خود به آنها حیات می‌بخشد و هر چیز در این جهان منشعب از نور ذات او و هر زیبایی و هر کمال، موهبتی از رحمت اوست و رستگاری، عبارت از وصول کامل به این روشنی است». شيخ اشراق در توصيف مفهوم نور، نخست به ارائه ی ملاك بداهت از نظر خود مي پردازد و آنگاه مفهوم نور را واجد اين ملاك مي داند. وي چنين مي نويسد: اگر در جهان هستي چيزي باشد كه نيازي به تعريف و شرح آن نباشد، بايد خود آن، ظاهر و آشكار باشد، و در عالم چيزي اظهر و آشكارتر از نور نيست پس بنابراين چيزي از نور، بي نيازتر نسبت به تعريف نيست. (مجموعه مصنفات، ج 2، حكمة الاشراق، ص 106)در جاي ديگر شيخ در تبيين بيشتر مسأله چنين مي گويد: هر گاه بخواهي براي مطلق نور ضابطه بيابي آن ضابطه اين است: نور امري است كه در حقيقت نفس خود، ظاهر و ظاهر كننده موجودات ديگر بوده و آن في نفسه ظاهرتر از هر چيزي است كه ظهور، زايد بر حقيقتش مي باشد. (همان، ص 113)در توضيح نظر سهروردي مي توان چنين گفت كه: نور چيزي جز ظهور نيست؛ همانگونه كه ظهور نيز چيزي جز واقعيت نور نمي باشند. ظهور چيزي نيست كه بتوان آن را يك نوع صفت زائد بر ذات نور بشمار آورد. زيرا اگر ظهور، صفت زائد بر ذات نور بشمار آيد، لازمه اش اين خواهد بود كه نور در مرحله ی ذات خود و با قطع نظر از صفت ظهور فاقد هر گونه ظهور بوده باشد؛ در حالي كه نور به هيچ وجه و در هيچ مرحله فاقد ظهور نبوده و پيوسته هم خود روشن است و هم غير خود را روشن مي نمايد. مفهوم «ظهور» مانند مفهوم «وجود» يك مفهوم بديهي است و بي نياز از تعريف است. چرا كه وقتي چيزي «ظاهر بالذات» و «مُظهر للغير» بوده باشد، ظاهر كننده اي براي آن نمي توان در نظر گرفت؛ چون خود بخود ظاهر است. همچنين چيزي كه ظاهر بالذات و مظهر للغير است ناچار بايد يك امر بسيط بشمار آيد و از جنس و فصل بر كنار باشد؛ زيرا جنس، عبارت است از يك ماهيت مبهم كه تنها به واسطه ی فصل تحصُل مي پذيرد. اگر نور كه ظاهر بالذات و مظهر للغير است از جنس، كه يك ماهيت مبهم و ناقص بشمار مي آيد، بركنار نباشد، لازمه ی آن اين است كه در اين مرحله ظاهر بالذات نبوده و در ظهور خود، بايد محتاج عنصر دیگری باشد. وقتي نور داراي جنس نباشد داراي فصل نيز نخواهد بود؛ زيرا نقش فصل، تنها در صحنه وجود جنس، آشكار مي گردد.اكنون كه معلوم شد نور داراي جنس و فصل نمي باشد اين مسئله نيز آشكار مي گردد كه حقيقت نور داراي حد نيز نمي باشد. زيرا حد حقيقي از جنس و فصل تركيب يافته و چيزي كه جنس و فصل ندارد به هيچ وجه نمي تواند از حد حقيقي برخوردار باشد. همچنين دليل ديگر در تعريف نداشتن نور اين است كه اگر چيزي از همه اشياء ظاهرتر باشد معرف و ظاهركننده اي نخواهد داشت؛ زيرا يكي از شرايط عمده و اساسي معرِّف اين است كه از شي ء مورد تعريف ظاهرتر و آشكارتر باشد و مي دانيم كه ظاهرتر از مفهوم نور، وجود ندارد. (شعاع انديشه و شهود در فلسفه سهروردي، ص 74، 73) بنابراين براي درك دقيق مفهوم نور بايد متوجه عنصر «ظهور» بود و نبايد ذهن ما به خطا در به كار بردن اين مفهوم سراغ نور حسي برود. ظهور، مفهومي است بديهي كه حتي شامل نور حسي نيز مي گردد. به عنوان مثال، ظهور و آشكارگي مفاهيم و صور علميه برای انسان، در ذيل مفهوم ظهور قرار مي گيرند. سهروردي همچنين در مورد نور حسي يا عارضي چنين مي گويد: «ظهور انوار عارضي (حسي) نيز، به امري زائد بر آنها نمي باشد تا لازم آيد في نفسه خفي باشد؛ بلكه ظهور آنها نيز از ناحيه حقيقت ذات آنها مي باشد و چنين نيست كه نخست، نوري حاصل گردد و سپس آن را ظهور و روشنايي، عارض و ملازم شود تا اينكه لازم آيد در حد خود، نور نباشد و در نتيجه چيزي ديگر او را ظاهر كند؛ چرا كه اين امر محال است و بلكه هر نور عارضي نيز خود، ظاهر است و ظهور او عبارت از نوريّت او مي باشد. و نه آنچنان است كه توهم شده و گفته مي شود كه نور آفتاب را بينايي ما ظاهر و روشن مي كند، بلكه ظهور نور آفتاب، عبارت از «نوريّت» اوست و حتي هر گاه همه ی مردمان و صاحبان حس نابود گردند نيز، نوريت نور آفتاب تباه و محو و معدوم نخواهد شد. (مجموعه مصنفات، ج 2، حكمة الاشراق، ص 114) بدين ترتيب نور حسي نيز از مصاديق نور و مطلق ظهور است.ممكن است در اينجا پرسشي در مورد نور حسي به نظر برسد بدين ترتيب كه: ما در تحقيقات فيزيكي و تجربي كه در مورد نور انجام گرفته است به اوصافي از قبيل ذرّه اي يا موجي بودن نور يا انكسار و انعكاس آن و نيز مباحثي چون سرعت نور و تابش آن از اجسام مختلف و ... بر مي خوريم؛ ليكن هيچگاه با وصف «ظهور» برخورد نمي كنيم و از اين رو چگونه مي توان نور حسي را تحت اين مقوله قرارداد و در مورد آن به بحث و بررسي پرداخت. اگر چنين وصفي در نور بود چرا در علوم تجربي از آن سخني به ميان نمي آيد. بطور خلاصه در پاسخ بايد گفت كه يك واقعيت از جهات وحيثيات مختلف مي تواند مورد مطالعه علوم گوناگون واقع گردد، مانند عكسهاي مختلفي كه از يك ساختمان از جهات مختلف آن برداشته مي شود. پس در عالم خارج، واقعيت از زواياي متعددي كه در آنها بسط يافته است مي تواند مورد تحقيق واقع شود. پس نور از جهت اوصاف حسي خود از قبيل سرعت، انكسار، انعكاس و ... در دانش فيزيك مورد تحقيق خواهد بود؛ ليكن اوصاف نور در همين اوصاف و جهات محسوس خلاصه نمي شود؛ بلكه داراي ويژگيها و زواياي غير حسي نيز مي باشد كه عقل مي تواند بخشي از آنها را دريابد. اوصافي مانند علت يا معلول بودن، واجب يا ممكن بودن و... از اين قبيلند. از جمله اوصافي كه عقل در تحليل خود از نور حسي بدان مي رسد و كشف مي كند، وصف ظهور است كه وصفي عقلي بشمار مي آيد. (انواريه، ص 20) اين وصف، از آنِ خود نور حسي است؛ لكن با تأمل فلسفي و عقلاني حاصل شده است نه نگاه تجربي. به بيان ديگر، اين وصف با عينك فلسفه مكشوف شده است نه عينك تجربه. بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه نور حسي مي تواند تحت مقوله ی ظهور يا نور مورد بحث قرار گيرد؛ ليكن براي چنين تأملات ويژه اي بايد از حوزه علوم تجربي خارج شده و وارد حيطه ی فلسفه گرديد.سوال دیگری که در رابطه با مفهوم نور مطرح است این است که مفهوم نور، متواطي است يا مُشكَّك؟ يكي از تقسيماتي كه در مورد مفهوم كلي انجام گرفته است اين است كه كلي يا متواطي است و يا مشكّك. سهروردي نيز از جمله كساني است كه اين تقسيم را در مورد معني كلي، (معني عام) مي خواند مطرح ساخته و درباره ی آن سخن گفته است. اين فيلسوف معني عام يا كلي را به دو قسم تقسيم كرده كه عبارتند از:

1 ـ كليّ متواطي،

2 ـ كلي مشكَّك.

قسم اول (متواطی) عبارت است از يك مفهوم عام يا كلي كه صدق آن بر امور كثير، يكسان و يكنواخت مي باشد؛ مانند معني چهار كه بر تمام موارد خاص خود به گونه اي يكسان و يكنواخت صادق مي باشد. سهروردي اين معني را «عام متساوق» می نامد و هريك از موارد جزئي و خاص آن را «شاخصه» نام نهاده است. قسم دوم (مشکّک) عبارت است از يك معني عام و كلي كه صدق آن بر موارد خاص خود، يكسان نبوده و با تفاوتي كه حاكي از نوعي نقص و كمال است، صورت مي پذيرد. مانند مفهوم حرارت و یا معني سفيدي كه در مورد برف و دندان و... به گونه اي يكسان و متساوي صادق نمي باشد. سهروردي اين معني را «عام متفاوت» نام گذاشته است. (شعاع انديشه و شهود در فلسفه سهروردي، ص 274)حال بايد به اين نكته توجه داشت كه آيا مفهوم كلي نور، متواطي است يا مشكّك؟ با توجه به تعاريف فوق، نور يك مفهوم مشكّك خواهد بود؛ چرا كه اين معنا و مفهوم در مورد مصاديق مختلف به طور يكسان و بدون تفاوت صدق نمي كند؛ بلكه در مورد مصاديق مختلفي از قبيل نور واجب، نور عقل، نور آفتاب، نور نفس و... با تفاوت و اختلاف صدق مي كند. نحوه ی صدق نور بر نور عقل، متفاوت از نحوه ی صدق آن بر نور آفتاب است. گويي در حمل نور بر عقل، درجه اي شديد از معناي نورانيت و ظهور بر آن صدق مي كند و در حمل نور بر نور آفتاب، درجه اي ضعيف از معناي نورانيت و ظهور، صادق است.

2- رابطه نور، مشرق و اشراق:

اشراق، از ریشه ی شرق اخذ شده است و با خورشید، که طلوعش از شرق است و به همه چیز نور می بخشد ارتباط دارد. سرزمین نور (مشرق) با سرزمین اشراق (مشرق) از جهت معنا، ارتباط و اتحاد دارد. در آثار سهروردی، مغرب جایی است که خورشید افول می کند و تاریکی حکمفرماست، که اشاره به صورت سرزمین ماده، جهل یا افکار بحثی (استدلالی) نیز می باشد که در دام ساختمان منطقی خود گرفتار است. در مقابل آن، شرق، عالم نور و هستی و سرزمین علم و اشراق است که افکار بحثی محض و استدلالی را تعالی می بخشد. شرق، سرزمین علم و معرفت است که از صفا و تقدس ترکیب یافته و انسان را از قید خود و جهان رها می سازد. به همین دلیل است که سهروردی حکمت اشراق را به شاه موبدان ایران باستان چون کیخسرو و حکمای یونان چون فیثاغورس و افلاطون نسبت می دهد؛ حکمایی که حکمت آنها بر صفای درون و شهود عقلانی (ذوق) و نه بر منطق بحثی استوار بود (مبانی فلسفه ی اشراق از دیدگاه سهروردی، ص 69)حكمت‌ اشراقي‌ مشاهده‌اي‌ وجداني‌ و معاينه‌اي‌ عرفاني‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌، حقيقت‌ وجود چنان‌ كه‌ هست‌ براي‌ انسان‌ پديدار مي‌گردد. لفظ‌ اشراق‌ همان‌ طور كه‌ در عالم‌ محسوس‌ دلالت‌ دارد بر فروغ‌ بامدادي‌ و لحظه‌اي‌ كه‌ در آن‌، سپيده‌ي‌ صبحگاهي‌ در نخستين‌ پرتو خورشيد پديدار مي‌آيد، در آسمان‌ معقول‌ جان‌ نيز دلالت‌ دارد بر لحظه‌ اي‌ كه‌ در آن‌، نور مجّرد معرفت‌ آشکار می شود. حكمت‌ اشراقي‌ عنواني‌ است‌ كه‌ در مورد حكمت‌ مشرقيان‌ نيز صادق‌ مي‌باشد، ولي‌ اين‌ دو معني‌ با يكديگر منافات‌ نداشته‌ و مي‌توان‌ آنها را به‌ يك‌ مرجع‌ باز گردانيد. زيرا حكمت‌ مشرقيان‌ جز نتيجه‌ي‌ مكاشفه‌ي‌ ذوقي‌ و مشاهده‌ي‌ وجداني‌ و ظهور و لمعان‌ حضوري‌ و تجلّي‌ انوار عقلي‌ بر نفوس‌ در حال‌ تجّرد و وارستگي‌ چيز ديگري‌ نيست.‌چنانچه بیان شد، واژه ی «اشراق» با نماد جهان و جغرافیای مقدس، که عناصر ضروری علوم سنتی هستند، ارتباط نزدیک دارد. شرق، نماد عالم فرشتگان مقرب است. در نوشته های سهروردی، غرب، دنیای ماده است؛ زندانی است که روح انسان در آن افتاده و باید از آن رهایی یابد. شرق انوار، عالم فرشتگان مقرب است که در ورای جهان مرئی قرار دارد و مبدأ روح انسان است. غرب میانه، به منزله ی افلاکی است که با قوای مختلف درونی انسان مطابق است. به‌ اين‌ ترتيب‌ اهل مشرق‌، تنها از جهت‌ جغرافيايي‌ مشرقي‌ به‌ شمار نمي‌آيند؛ بلكه‌ از لحاظ‌ معرفت‌ نيز به انوار عقلي‌ و معنوي‌ تعّلق‌ داشته‌ و در نتيجه‌ در زمره‌ي‌ اشراقيان‌ قرار مي‌گيرند. سهروردي‌ خود، در اين‌ باره‌، از عبارتهاي‌ مختلف‌ استفاده‌ كرده‌ و مكّرر نيز آنها را به‌ كار برده‌ است‌. حكمت‌ مشرقيه‌، حكمت‌ مشارقه و حكمت‌ اشراق‌، تعبيراتي‌ هستند كه‌ در آثار وي‌ چشمگيرند (همان، ص 73-69)درباره‌ي‌ اينكه‌ آيا حكمت‌ مشرقيه‌ و حكمت‌ اشراقي‌ دو عنوان‌ هستند كه‌ از يك‌ معني‌ حكايت‌ مي‌كنند يا اينكه‌ هر يك‌ از اين‌ دو عنوان‌ داراي‌ معني‌ مخصوص‌ به‌ خود مي‌باشد سخن‌ بسيار گفته‌ شده‌ است‌. بايد توجه‌ كرد كه‌ اين دو معني‌ با يكديگر منافات‌ ندارند و مي‌توان‌ آنها را به‌ يك‌ مرجع‌ باز گردانيد. زيرا حكمت‌ اشراقي‌ نوعي‌ مشاهده‌ي‌ وجداني‌ و معاينه‌ي‌ عرفاني‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌، حقيقت‌ وجود چنان‌ كه‌ هست‌ براي‌ انسان‌ پديدار مي‌گردد. حكمت‌ مشرقيه‌ نيز، جز نتيجه‌ي‌ مكاشفات‌ ذوقي‌ و مشاهدات‌ وجداني‌ چيز ديگري‌ نمي‌باشد. سهروردي‌ بنيانگذار حكمت‌ اشراقي‌ در دوره‌ي‌ اسلامي‌ شناخته‌ می شود‌ و پيش‌ از وي‌ شخص‌ ديگري‌ به‌ اين‌ كار مبادرت‌ نكرده‌ است.

3- رابطه ی حقيقت نور و ظلمت:

يكي از مسائل مهمي كه در مورد آن بايد ديدگاه سهروردي روشن شود، مسئله رابطه و نسبت نور و ظلمت است. براي روشن شدن نظر سهروردي در اين مورد بايد به تحليل ظلمت پرداخت. اين تحليل در دو حيطه «هستي شناسي» و «معرفت شناسي» بايد انجام گيرد تا هرچه بيشتر به نسبت نور و ظلمت، علم حاصل شود. از جهت هستي شناسي، از نظر سهروردي ظلمت، عدم النور یا فقدان و نبود نور است. در واقع مي‌توان گفت ظلمت كناره، لبه و يا مرز نور مي‌باشد. آنگاه كه هستي نور به اتمام مي‌رسد، ظلمت است. همانگونه كه وقتي سنگي را در نظر بگيريم، وجود آن در حد خاصي تمام مي‌شود و اين حوزه ی محدود، مرز وجود آن را تشكيل مي‌دهد يا وقتي كوهي را در نظر بگيريم وجود آن در حد خاصي تمام مي‌شود و مرز وجود آن آشكار مي‌گردد. اين مرز همان فقدان و نبود سنگ و كوه است و همين فقدان است كه شكل و قالب سنگ و كوه را تعيّن مي‌بخشد و محقق مي‌سازد؛ اما نه تحققي معين با ذات مشخص. بنياد جواهر غاسق و هيئات ظلمانيه همانا غسق (پوشيدگي) و خفا است. اين امور خفي بالذات هستند. (مجموعه مصنفات، ج 2، حكمة الاشراق، ص 108)

3-1- تقابل نور و ظلمت:

مفهوم ظلمت مقابل مفهوم نور، است. ليكن سوال اینجاست که تقابل نور و ظلمت چه قسم تقابلي است؟ مشائيان معتقدند كه تقابل ميان نور و ظلمت، تقابل عدم و ملكه است. يعني ظلمت، عدم نور در مورد چيزي است كه شأن آن اين است كه قابل نورانيت باشد. پس ظلمت آنگاه مقابل نور است كه وجود ملكه نورانيت در شي ء موجود باشد؛ لكن بالفعل منور نباشد. براي مثال سكون، عدم حركت شيء است؛ لكن آنگاه كه شي ء امكان و ملكه حركت را داشته باشد؛ و الاّ در آن شيء، سكون مقابل حركت واقع نمي شود. از اين رو نمي توان در مورد خداوند، گفت كه ساكن است؛ چرا كه شأن حركت در واجب الوجود نيست تا عدم آن را به او نسبت دهيم. بنابراین، هيچيك از دو مقابل، در مورد واجب صدق نمي كند. به هر حال، از نظر سهروردي ظلمت، چيزي جز عدم نور نمي باشد. (مبانی فلسفة اشراق از دیدگاه سهروردی، ص 135-126)وقتي كه به چيزي عنوان ظلمت اطلاق مي شود بدين معني نيست كه آن چيز، شأن نورانيت را دارد؛ لكن حالا بي نور است. بلكه بدين معني است كه نقص ظلمت و عدم امكان نور با آن همراه و ملازم است. به بيان ديگر، اگر چيزي مظلم شد يا عنوان ظلمت يافت، در ذات خود، عدم النور است. پس اگر چيزي چنين شد يعني اگر ذاتا نور نباشد اساسا ملكه يا شأن نوراني شدن براي او معنا ندارد. پس عدم النور را كه ما به شيي ء نسبت مي دهيم عدم ملكه نخواهد بود بلكه عدم مطلق است. نكته اي كه بايد بدان توجه داشت اينكه همانگونه كه مراد از نور، مطلق نور و مطلق ظهور است در مقابل، مراد از ظلمت، مطلق عدم النور و مطلق عدم الظهور مي باشد؛ نه آنكه مراد عدم نور حسي باشد. (هستي شناسي شيخ اشراق، ص 107و108)

3-2- منشأ انتزاع مفهوم ظهور يا نور و عدم ظهور يا ظلمت:

سهروردي در مورد منشأ انتزاع مفهوم ظهور، بحث مستقلي را مطرح نساخته است؛ ليكن از مفاد برخي آراء او مي توان به پاسخ اين پرسش نائل آمد. سهروردي تأكيد بسيار زيادي بر مسئله علم حضوري انسان به خود دارد و سرآغاز معرفت شناسي خود را چنين دانشي قرار داده است. همچنين وي اين نوع معرفت را مطمئن ترين و نزديك ترين نوع معرفت به انسان مي انگارد. از طرف ديگر، سهروردي در مورد علم حضوري نفس به خود، تعبير «ظهور» را به كار مي برد و مي گويد انسان از خود غافل نبوده و براي خود ظهور دارد؛ و بلكه ذات خود انسان، عين ظهور است. ( مجموعه مصنفات، ج 2، ص 114،110) از اين رو مي توان منشأ انتزاع مفهوم ظهور را علم حضوري نفس به خود دانست. به بيان ديگر ظهور، مفهومي نيست كه از عالم محسوسات به ذهن برسد؛ بلكه ذهن اين مفهوم را در سايه ی علم حضوري نفس به خود كه عين ظهور و آشكارگي است به دست آورد. عدم ظهور يا ظلمت نيز در حيطه ی علم حضوري قابل درك است. وی مي گويد كه واقعيات زيادي هستند كه براي ما همانند ذات ما ظاهر نيستند و از ما پوشيده مي باشند و اين امر به نحو شهود دروني درك مي شود؛ مانند عدم ظهور برازخ يا اجسام كه به هيچ وجه مانند ذات ما براي ما، ظهور ندارند و از همين تفسير و تبيين خاص مي توان به مفهوم عدم ظهور يا ظلمت نيز واصل شد و مي توان پذيرفت كه عدم ظهور نيز مفهومي است كه ريشه در دانش حضوري دارد.

سهروردی و حکمت نور (ادامه)

ری کی موهبتی بزرگ است...

بکارگیری ری کی بهترین وضعیت را به ارمغان می آورد. وضعیتی که همواره به صلاح است...
ری کی سراسر نور است و بستر ایمنی را در مسیر نور فراهم می سازد...

مصداق سخن خواجه عبدالله انصاری:
"الهی مرا آن ده که مرا آن به"

 

 

بازدیدکنندگان

ما 79 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

دانستنی ها

  • اثر ری کی بر ام اس

    بیماری MS و اثر ری کی بر آن: بیماری مالتیپل…

  • القای مثبت

      برای القائات مثبت و دور کردن عادات نامناسب و…

  • تجربه آتلانتیس

    ری کی فرستاده شد که انسان از دور متسلسل کارما…

  • تسکین درد با ری کی

    راهنمای درد: مناطقی در بدن که می توانند علایم درد…

  • مراقبه گشو

    مراقبه گشو: گشو به معنای "دو دست در کنار یکدیگر…

  • هستی شناسی اشراق

    نگاهی به هستی شناسی حکمة الاشراق (شیخ اشراق: سهروردی)با رویکرد…

  • چاکراهای بدن

    چاکرا (Chakra) کلمه ای سانسکریت به معنای چرخ درحال چرخش…

تماس با ما

Joomla Templates and Joomla Extensions by JoomlaVision.Com